مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
150
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
نمودند . ملك غريب را غايت فرح روى داد و خاطرش بگشود . آنگاه از مرداس و دختر او مهديه جويان گشت . گفتند : او به پشت جبل احمر گريخته . ملك غريب ، برادر خود ، سهيم را بخواست و به او گفت : خبر پدر خود از بهر من بياور . درحال ، سهيم سوار شد و نيزهء خطى به كف گرفته ، بسوى جبل احمر روان شد . از مرداس و قوم او در آن مكان اثرى نيافت و شيخى كهنسال از عرب در آنجا ديد . مرداس را ازو بازپرسيد . آن شيخ گفت : اى فرزند ، چون مرداس ، ظفر يافتن غريب بشنيد ، دختر خود برداشته ، با قبيله راه بيابان پيش گرفت . نمىدانم كه بكدام سوى رفت . چون سهيم ، سخن بشنيد ، بسوى برادر بازگشته ، قصه بر وى فروخواند . ملك غريب در مملكت پدر بر تخت بنشست و خزينهها بگشود و مال بدليران ببخشود و جاسوسان از بهر عجيب بهر سوى بفرستاد و بزرگان دولت و سران شهر را بخواست و خلعتى فاخر بديشان بداد و رعيت را بايشان بسپرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و چهل و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، غريب سوار گشته ، با يكصد تن از سواران به قصد نخجير بيرون رفت تا بمرغزارى خرم برسيد . و آن روز در آن مكان رحل اقامت انداخت و شب را نيز در آنجا بروز آورد . چون بامداد شد ، وضو گرفته ، دوگانه بگزارد و حمد خداى تعالى بجاآورد . ناگاه از يك سوى مرغزار ، آواز فرياد بلند شد . غريب بسهيم گفت : خبر اين حادثه از بهر من بازآور . درحال ، سهيم روان شد . مالها ديد تاراج گشته و زنانى يافت اسير شده . از سبب آن حالت بازپرسيد : گفتند : ايشان كسان مرداس ، بزرگ قبيلهء بنى قحطانند . و اين مال از قبيله اوست كه ديروز جمرقان ، مرداس را كشته و مال او را تاخته و زنان او را